Sunday, November 20, 2005

منظومه بود و نبود

نگاهم از پس چوب سازم
خیره مانده به ته شهر شلوغ
مینوازم نت این منظومه بود و نبود
حال انقدر دیده ام و میدانم
که بیاندیشم بر بودو نبود
و در این زولیدگی افکارم
و به اندازه ارزش رگبار, در دشت بی اب و علف
می دانم,فریادها می ارزند
کاش می توانستیم­_ می گفتیم
کاش می دانستند
مردم قصه من
که به جای نان
بر سر شاه پر تزویر می توان فریاد زد
چون اگر عادل بود
این همه ظلم و جنایت _ فقر و نکبت
ریشه هایش را سخت, بر گلوی مردم قصه تلخ
نمیپیچاند
اری کاش می توانستیم می گفتیم
کاش می دانستند
nil