Friday, January 20, 2006

خودم و دخترک

همیشه غار و غارنوردی برای دخترک جالب بوده وقتی هم که برای اولین بار وارد غار شدکاملا مجذوب سکوت و تاریکی مطلقی شد که تا حالا تجربه نکرده بود. اما وقتی بعد از حدود 8 ساعت از غار اومد بیرون فهمید از کوه و دره و باغهای سیب و مزرعه های گل کوکب روبرو بیشتر خوشش میاد. البته میدونست که اگه باز در مقابل دهانه یک غار قرار بگیرد در اون لحظه فقط عاشق اون غار خواهد بود.کلا وقتی هفته ای آفتابی رو میگذروند میگفت عاشق هوای ابری و بارونی و برفی است. اما وقتی بعد از سه روز هوای ابری آفتاب میشه, دیدن آسمون آبی انگار قشنگترین صحنه ایه که تو زندگیش دیده.وقتی یه کتابی رو میخونه و فکر میکنم بهترینه, بعد از مدتی که یه کتاب دیگه میخونه میبینه نه این بهترینه.اکثر آدمها هم براش همین طورن اول جذبشون میشه اما بعد از چند دقیقه میبینه طرف هیچ چیز جدیدی برای پیمودن نداره اما بعضی دیگه که جالبن بعد مدتی متوجه میشی که چقدر شبیه خودتن و متعجب میشی و همونها بهت کمک میکنن که چیزهایی که هیچ کدوم ندارید رو پیدا کنید و همه اینها به من میگن که من وحشی ام و برای موندن و عشقی ثابت آفریده نشدم.
همه اینها در آخر منو از دخترک به خودم رسوندند تا کی دوباره خودم, خودمو از خودم بگیرم.
رقصم گرفته بود
مثل درختکی در باد
آنجا کسی نبود
غیر از منو خیال و تنهایی
رقصم گرفته بود
پیرانه سر دیوانه وار
تنها تنها رقصیدم
ابراهیم منصفی

3 Comments:

Anonymous P said...

Did you like it?
I loved it the best.

Friday, January 20, 2006 5:16:00 PM  
Anonymous X... said...

Hey, congratulations! You're in love!

Friday, January 20, 2006 6:17:00 PM  
Blogger Nil said...

yes i love that song.
who said that im in love?!!

Friday, January 20, 2006 8:26:00 PM  

Post a Comment

<< Home