Sunday, February 05, 2006

دیوان نامه یزد

دیوانگان از یزد برگشتند.اون طور که من متوجه شدم هر کدوم دچار نوع خاصی از دیوانگی بودیم که بسی مایه شادمانیست که جزو
خیل عظیم عقلا نبودیم .مدتها بود به این سطح از دیوانگیم نرسیده بودم که نتیجش این شد که حالا حالم قشنگ خوبه. و با تمام وجود به این جمله پاسکال ایمان اوردم که میگه: دیوانگی بشر آنچنان ضروری است که دیوانه نبودن خود شکل دیگری از دیوانگی است.

کمی گیجم و به مقداری سکوت نیاز دارم حس و افکاری جدید مغزم و پر کرده جنگی در گرفته میان قدیم و جدید هایم.تو خرابه های خرانق حسی داشتم که نمیشه گفت. از ترکیب موسیقی و خرابه های خشتی تو در تو و کویر و شراب و نیروانا, من و ارواحی که اونجا مردگی میکردند یکی شده بودیم.

دیوانه

دیوانه چرخید, چرخید
دگرگون گشت و دید
خویش و درخت و آسمان را تنیده سخت بر هم
نقش زمین گشت و حال
دنیا چرخید, چرخید
nil

2 Comments:

Anonymous shafagh said...

Nice, it seem's you had a great time!:) That's what I did on top of that hill!

Monday, February 06, 2006 7:29:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

zistan

donya chakhid charkhid !

Monday, February 06, 2006 11:59:00 PM  

Post a Comment

<< Home