Tuesday, April 04, 2006

طولانی نامه خوزستان هه هه




ق ن: بدون اجازه صاحابش :)دوتا از عکسارو گزاشتم این گوشه ای از همون قبرستونیه که گفتم پایه ام توش دفن شم لطفا یک مقبره خشتی شبیه زیگورات هم برام بسازید فقط یه راه فرار بزارید اگه پشیمون شدم برگردم .نظر و نیاز هم قبول میکنم از همون راه بفرستید تو حیوان قربونی نکنید که شاکی میشم اما انسان اشکال نداره. اون هم که زیگورات شبانه است اگه رفتید اون ورا شب بمونید یه چیز دیگسسسس !!
هوم این بار هم باز دیوانگان از خوزستان زنده برگشتند. رفتنه در قطار برای اولین بار دشت و کوه های لرستان و خونه های سنگیشو گلهای ریز قرمزشو دیدم و میخوام هر طور شده بچه های گروه کوه رو برای یه برنامه بکشونم اون ورا.شب تا ساعت 2 بحث میکردیم و وقتی مسافرین کوپه بقلی حرف زدند و ما صداشونو به وضوح شنیدیم قاه قاه خندیدیم و متوجه شدیم چرا تا حالا انقدر ساکت بودند احتمالا از بحث های قاطی و عجیب ما سرگیجه گرفتن. اهواز پیاده شدیم و توی میدون منتظر بقیه ی دوستان شدیم که رفته بودن میراث فرهنگی که مجوز چادر زدن در محوطه ی زیگورات رو بگیرن. بعد هم که پل فلزی و کارون گل آلود و دیدیم و ناهار خوردیم و با اتوبوس رفتیم شوشتر که بارون میومد و هی دوش آسمون باز و بسته میشد که البته به شخصه با این موضوع حال میکردم اما با علت کمی تجهیزات مجبور شدیم از چادر زدن صرفنظر کنیم و رفتیم به مسافر خونه ای که اصل شیپیش بود و برای اولین بار کیسه خواب از کانادا اومده ی من روی تخت مورد استفاده قرار گرفت.اون شب و فردا تا ظهر شوشتر و دیدیم .آبشارها و کوچه ی مردان (هاها) و غیره همه جا پر قورباغه بود و کلی قورباغه بازی کردیم. فردا ظهرش هم با تاکسی ای که اساسی تیغمون زد رفتیم زیگورات چغا زنبیل و اکتشاف به عمل اومد که مجوز رو در شوشتر جا گزاشتیم. و اما بالاخره مسئول اونجا رو راضی کردیم که چادر بزنیم و واقعا بنای خاصی بود . بزرگ و زیبا. نصف شب همراه با آناتما داشتم دور معبد راه میرفتم که آنا روح موبد موبدان رو در کالبد یک جغد سفید نشونم داد دربالاترین نقطه نشسته بود و ما رو نگاه میکرد. یه ساعتی راه رفتم و نگاه کردم وخودم رو به پاهام سپردم بعضی وقتها منو دور خودم میچرخوند بعضی وقتها هم دور یک دایره و یه بار هم به دیوار تو در توی تاریکی منو کشوند اما متوجه شدم از ضلع در اصلی خارج نمیشه. بعد برگشتیم به چادرها.حشرات جالبی هم داشت نمیدونم چی دست منو زده بود که به قول رفقا یه عضله اضافی پیدا کرده بودم و در اینجا ملخ و سوسک گنده سیاه بازی کردیم. فردا صبح جمع کردیم رفتیم هفت تپه موزه رو دیدیم و بعد با یه مینیبوس رفتیم شوش,آپادانا بسیار زیبا بود اما ما ظهر رسیدیم و آفتاب بسیار شدیدی میتابید کل آپادانا رو گز کردیم و از یه جا آب میوه خریدیم و فروشنده مجانی بهمون قهوه ی عربی داد. مقبره دانیال رو هم از بالای قلعه دیدیم و دیگه ناشو نداشتیم بریم پاش رفتیم اهواز و این بار کلی آدم دورمون جمع شدن که شماها خارجی هستین من هر چی فکر کردم نفهمیدم کجای این تیپ خاکی و گل آلود و قیافه های خسته و داغون ما شبیه خارجی هاست شاید بیشتر کوله پشتی های گنده و کیسه خواب های آویزون ازش این احساس رو بهشون میداد بعد هم که فهمیدن ایرانی هستیم به تلافی خارجی نبودنمون یه آدرس ترمینال ایذه رو اشتباه بهمون دادن و ما کلی خسته با کوله های سنگین این ور اونور رفتیم تا رسیدیم ترمینال وچون آخرین گروه بودیم ته اتوبوس روی موتوری که هر لحظه داغتر میشد نشسته بودیم و به مرز سوختن هم رسیدیم تقریبا دو ساعت راه بود و گاهی آمپرمون میزد بالا و گاهی هم به آقایی که دو ردیف جلوتر نشسته بود و بچه ی نقنقوشو طوری بقل کرده بود که انگار داره شیرش میده خندیدیم. کلا با جاده هاش خیلی حال کردم مناظر بسیار سبز و مزارع نی شکر و گندم و گاوهای گنده و خرهای پشمالو.شب رسیدیم ایذه و از اونجا که شب بود و دیگه محل مناسب و امنی برای چادر پیدا نمیکردیم و هممون احتیاج شدید به حموم داشتیم رفتیم تنها هتل شهر که تک ستاره بود .تقریبا هر جا میرفتیم اول چند تا کلمه اینگیلیسی برامون میپروندن بعد فارسی اگه ما میخواستیم اونها حرفامونو نفهمن اینگیلیسی با هم حرف میزدیم و اونها احتمالا اگه میخواستن ما حرفاشونو نفهمیم عربی.خلاصه اتاقی دونفره گرفتیم با حموم و پنج نفری چپیدیم توش فکر کنم خود مسئول هتل هم تعجب کرد که ما چطوری جا شدیم.صبح رفتیم اشکفت و سنگ نوشته ها و انگاره های روی صخره هارو دیدیم پادشاه هانی و زن و بچه و وزیرش, میگفتن اولین تصویریست که زن پادشاه هم در کنارش هست البته بعد هم گفتن هانی با خواهرش ازدواج کرده. باقی مانده های خانقاهی هم در کوه جالب بود و من شدیدا جلوی خودمو گرفتم که از صخره ها بالا نرم جنس سفت و پر گیره ای داشتن که با اینکه زاویشون تقریبا نود بود بدون طناب هم میشد رفت بالا. شانس بزرگی آوردیم و در راهی که پیاده به سمت دریاچه ای که پرنده های مهاجر داشت میرفتیم وانتی را نگه داشتیم و از شانس بزرگ ما راننده استاد باستان شناسی دانشگاه تهران بود که گویا بیست سالیست در ایذه به فعالیت پرداخته و ابتدا ما رو بردن دریاچه و بعد قبرستان شیر های سنگی که مال دوران قاجار بود و قبرستون خیلی قشنگی بود من پایه ام اونجا دفن شم هر قدم که بر میداشتی 20 بچه قورباغه میپرید هوا.از حوادثی هم که رخ داد زدن موتور به هیوا و آتش سوزی در اتاقمون که به قیمت خفه شدن رضا در حموم پایان یافت و در نتیجه همه چیز به خیر و خوشی گزشت. دیگه مشت و لگد هایی که ناخواسته در خواب حواله هم میکردیم و البته من با یکیش که دستم از روی تخت افتاده بود پایین و یه راست توی صورت دامون بیچاره فرود اومده بود خیلی حال کردم هه هه.روز آخر جزو روزهایی بود که توش قشنگترین مناظر رو دیدیم. شنبه بود و ما ماشین گرفتیم بریم دشت سوسن که سر از گلزار در اوردیم و چقدر هم خوب شد. بالای کوه وسط جنگل بلوط, زیر پات سنگهای توسی کم رنگ سوراخ سوراخ بالای سرت پر عقاب هایی که چرخ میزنن, ته دره رودخونه ای سبز رنگ و صدای گله های بزرگ در حال حرکت که توی درختها گمن و روبروت قله ای پر برف. بعد سوسن رو هم دیدیم و رفتیم سمت سد کارون سه و پلهای قوسی. کنار دریاچه قایق سوار شدیم و مناظری دیدیم خارق العاده .انعکاس نور خورشید در آب و کوه های جنگلی که بالاش برفه و درختهایی که زیر آب رفتن و فقط چتر سبزشون بیرونه. جیغ کشیدیم و همدیگرو خیس کردیم و نمیخواستیم اما برگشتیم. رفتیم ترمینال که بریم اصفهان و از اصفهان تعدادی بیایم تهران و تعدادی بریم شیراز. بیلیط ها تا 17 پر بود ماشین هم خیلی گرون میگرفت . یه اتوبوس دیدیم که داره مسافر سوار میکنه برای تهران خلاصه به هر زحمتی بود ما رو تو قسمت بوفه اش سوار کرد.پنج نفری چپیدیم اون ته. در اصل مسافرین قاچاق بودیم چون حق ندارن اون ته مسافر سوار کنن تا به ایست پلیس میرسیدیم یارو پرده های عقب رو میکشید خلاصه 6 سوار شدیم 1.5 رسیدیم اصفهان و با دو تا از دوستان خداحافظی کردیم و سه تایی تا تهران مچاله شدیم.8 که رسیدیم تهران جالب بود که احساس خستگی نمیکردم و کوله 10 , 12 کیلوییم برام مثل کیف دانشگام که معمولا توش چیزی نیست سبک بود.
خرجمون حدود 50 تومن شد 18 تومن پول بیلیط رفت و برگشت شد فقط در کل به نظرم حتی میشه به 30 تومن هم کاهشش داد. حداقل فایدش این بود که یه مسافرتی رفتم که فوق العاده خوش گذشت و از اون بیشتر سخت بود و الان حس میکنم توانایی رفتن به هر جا با هر شرایطی رو دارم. بعضی وقتها همه عصبی میشدن اما چون گروه نسبتا یک دستی بودیم کار به چالش و این حرفها نمیکشید. سریع یه چیز خنده دار گیر میووردیم. شخصیت دوستان هم جالب بود آنا که هی میخواست حس مسئولیت کنه و مواظب همه چیز باشه که من درکش نمیکردم چرا چون هممون تقریبا هم سن بودیم و هر کسی تجربیات خودشو داشت. هیوا هم هی پاشو میکرد تو یه کفش که حتی چاه توالت تو فولان نقطه دور افتاده رو هم ببینه چون کلی راه اومده تا اینجا که اون رو هم درک نمیکردم چون به نظرم خیلی هم لازم نیست که حتما همه جا رو ببینیم. رضا هم که هر روز سر وقت وسایلشو جمع میکرد و خیلی مواظب کیفش اینها بود که کثیف نشه و علاقه ی زیادی هم به بحث کردن داشت که من باز درک نمیکردم چرا چون وسایل خودم همیشه همه جا ریخته و جز موارد خاصی که برام خیلی جالب باشه بحث نمیکنم. دامون هم با اینکه از همه کوچکتر بود مثل خودم بیخیال بود برای هر چیزی هم یه جک بلد بود اما مثل مامان بابا ها سر وسیله خیلی حساس بود و میگفت با این نریم با اون بریم اون امن تره و این راه خطرناکتره که من این رو هم درک نمیکردم. هاها . و اما خودم هم که ... موضوع سر اینه که خودم رو هم درک نمیکنم.

7 Comments:

Anonymous P said...

aslan bad nagzarehaa! zood yeh jaayeh khaali peyda kon, taabestoon baayad yeh sar biyay pisheh khodam va albateh khedmateh agha bacheh :)

Tuesday, April 04, 2006 8:24:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

زنده باد
گزارش خیلی خوبی بود
دستت درد نکنه
چقدر قشنگ منظره ها رو توصیف میکنی
تحلیل های آخرش هم کامل کننده گزارش
سفر
دو نکته یا سئوال به نظرم رسید که با اجازه می پرسم
1-
عیلامی ها جغازنبیل رو ساختن گمانم
و اونا که موبد نداشتن
مذهبوشون چی بوده ؟
2-
چند تا پاسارگاد داریم ؟
پاسارگاد در دشت مرغاب و در 70 كيلومتري شمال تخت‌ جمشيد
که شما نمی تونین رفته باشین
ولی رفتین یه پاسارگاد دیگه نزدیک شوش ؟
با سپاس و درود و عیدت مبارک

Tuesday, April 04, 2006 8:42:00 PM  
Anonymous nina said...

ey daad ey havarrrr....manam mikhaammmmmmm :( :( ...hasoodim shod hasoooodimmmm shodddd..:) khoshhalam behet khosh gozashte..javabe soalhaye bala ro bede manam doost daram bedoonam...

Wednesday, April 05, 2006 4:48:00 AM  
Anonymous Reza said...

Hello!
That was such a funny way to describe! I loved it! But I regret that it doesn't contain the part that we got seprated in Isfahan cuz the funniest part of the whole trip wen on me and Damon!

That was nice anyway!

I also have my own version of the journey in my blog:
www.ToCrossTheStyx.com

Love,
Reza!

Thursday, April 06, 2006 2:46:00 AM  
Blogger Nil said...

hi, to p oki doc visa bede man miam canadaro be ham berizam :)agha bache hanooz bozorg nashode?
to anonymous pasargad yek eshtebah bood manzooram apadana bood :)) az oonja ke be mazhab alagheie nadaram tavajoh nakardam chi boode faghat yadame adam ham ghorbani mikardan va setabagheye ejtemaie dashtan.
to nina,ey vaayyy va havaarrr khob migofti mibordimet :)))
to reza,alan miram bekhoonam bah bah axemoonam ke hast che khoshgel oftadam :))))

Thursday, April 06, 2006 10:08:00 AM  
Anonymous محمد said...

خیلی وقت بود سر نزده بودم چقدر پست زدی که هیچ کدوم رو نخوندم سر فرست می خونم همشو . سال نو رو تبریک می گم و سالی پر از سفر برات آرزو می کنم

Thursday, April 06, 2006 8:10:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

برای خدای به این خوش خنده ای من که حاضرم قربونی بشم
بقول خودت پایم
:))

Friday, April 07, 2006 11:42:00 PM  

Post a Comment

<< Home