Saturday, December 03, 2005

سیگار برگ

من چه بی رحمانه
خط نگاهم تا دور
میشکافد سنت این مردم کور
تا کی با آشفتگی از تنهایی
می توانم خیره انگارم بر این ظلمت شهر
مردمک چشمم باز
می جویم جنبشی از انسانها
در کوره راه گم شده آزادی
تنها اشباحی هستند در تاریکی شهر
و چه عجیب, چه هماهنگ, چه سریع
پاک می کنند کوره راه را از افکار,از اشعار و از خاطره ها
کس نمیبیندشان
خیره می انگارم
در ته کوچه پس کوچه و بعد
توی هر کافه شهر
لحظه ای میشینم
هیچ نمیبینم جز
روشن فکرانی که از رسالت خویش
تنها, سیگار برگی مانده بر لبشان
nil

2 Comments:

Anonymous Nina said...

niloufar joon! benevis ke dari khoob minevisi!=)

Saturday, December 03, 2005 8:59:00 PM  
Anonymous Anonymous said...

well done, explain me what you really ment!!!:-)

Sunday, December 04, 2005 2:10:00 PM  

Post a Comment

<< Home