Wednesday, May 10, 2006

نمایشگاه نامه ی من

نمایشگاه امسال اولین تجربه ی غرفه وایستادن من بود.تا این جا دو اتفاق جالب افتاد یکی اینکه یه آخوند اومد و از بین همه کتابهای غرفه که شامل تاریخ معاصر و علوم اجتماعی ای و غیره و تو موسیقی فقط کتاب جاز میشد همون جاز رو خرید و رفت!!! دومیشم این که دیروز آقای گنجی اومد و حالشون هم به نظر خوب بود.
جدای همه ی اینها دیدن این همه آدم از قشرهای مختلف بدون این که لازم باشه ارتباطی باهاشون برقرار کنی جالب بود و یه جورایی دوست داشتم.
از نکته های جالب دیگه این بود که میدیدی به ناشر های حسابی چه غرفه های کوچیکی دادن و به ناشرای ناحسابی چه درندشت. راه و بی راه هم که به حجاب من بدبخت گیر دادن و اخطاریه ی کتبی هم اومد. آخه مردک مگه خودت خواهر مادر نداری هی منو دید میزنی بعد هم گیر میدیو اخطاریه میفرستی!!!
کتابهای سال 82 به قبل هم که گفتن جمع کنید. دیگه نمیگن بابا خیلیها برای کتابهای قدیمی ناشر که دیگه تو کتاب فروشیها گیر نمییاد مین نمایشگاه.
یه سری از کتابها رو هم که جمع کردن و بردن. با این که مجوز داشت از بازار کتاب دارن جمع میکنن.
آخی اون گیرای راه و بی راه به خصوص گیر کرده بود تو گلوم.
چقدر مردم تاریخ خون شدن. هی من میگفتم بقیه کتابای خوبین اما کی میاد اینها رو بخونه. که شاخام در اومد انگار اینا رو بیشتر میخونن. امتحانام تموم شه بشینم یکی , دو تا شو بخونم ببینم چیه J


قصه ی نغز تو از غصه تهی ست.
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.
.....
و چه رویاهایی!
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی, چه امید؟
چه نهالی که بنشاندم منو بی بر گردید

حمید مصدق
هوم چه شعر بی ربطی نسبت به متن.
باز فوضولی کردی!! ا

2 Comments:

Anonymous محمد said...

كدوم غرفه بودي؟
نمايشگاه امسال يكي از بدترين نمايشگاهايي بود كه رفتم
واقعا به موارد بدي برخورد كردم
از دزدي شعر به صورت بسيار تابلو گرفته
تا جمع كردن انبار كتاب يكي از نشريات و اينكه اين بنده خداها مجبور شدن براي داشتن غرفه برن تمام كتاباشونو از توي كتابفروشيها بخرن و بيارن جمع و جورشون كنن و يه غرفه فسقلي رو باهاش پر كنن
از دعوا توي انجمن شعر از نوع بزن بكشش
و نرسيدن كتاب چند تا از دوستام به نمايشگاه به خاطر مجوز نگرفتن
و برعكس رسيدن كتاب بعضي هاشون و جمع
كردن اون از توي نمايشگاه كه خودتم گفتي
از اينكه مجبور بودم از جلوي هزار تا غرفه كه كتاباي حالا نگم بي مصرف توش پر بود رد بشم
كتابايي كه خداتومن هزينه شده بود براشون و غرفشون ، در صورتي كه خيلي ها رو مي ديدم به خاطر ناتواني مالي نتونستن كتابشونو به نمايشگاه برسونن
و هزار تا مورد ديگه كه خيلي حالمو گرفت
و پشيمون شدم از نمايشگاه رفتنم

Friday, May 12, 2006 10:01:00 PM  
Blogger Nil said...

اتفاقا من توی یکی از همون غرفه هایی که گفتی بودم :)) تو شیرازه

Saturday, May 13, 2006 7:56:00 PM  

Post a Comment

<< Home