Saturday, December 20, 2008
Tuesday, December 16, 2008



نوشتم که یادم نره. یه سال گذشت, پارسال صبح با اضطراب زیاد از این که نمی دونستم با چه برخوردی مواجه می شم یا نه صرفا اضطراب برای همه ی چیزهایی که می شه بهش نسبت داد. سوار ماشین شدم و بابام منو رسوند. موبایلم زنگ زد سه تا از دوستام اومده بودند. چهره های آشنای دیگه ای هم به دنبال داد دوستی دیگربودند و قاضی ای که نقش قاضی و دادستان رو خودش بازی کرد و تموم که شد فهمیدم همون موقع که شروع شده بود اضطراب هم رفته بود. امروز یک سال گذشته و حکمی که نمی دونم چیه. کلا تاریخ روزها زیاد برام معنی ندارند جز معدودی که خواستم یادم بمونه و معدودی که خودشون یادم موندن. و خودم که نمی دو نم کجام و تاریخ ها و دوستانی که تبدیل به اسامی ای که گاهی کنار جی میل پدیدار می شن و اگر حالی بود سلامی و صدای کیلیک کیلیک کی برد و مامانم و بابام که تبدیل به صدایی شدند از پشت تلفون.
دلم برای تمام آدمهایی که دوستشون دارم, که با هم به تمام اون جاهای خوب توی کوچه های تهران, تمام کوه ها شهرها و ده ها , خونه ها, خیابون گردی, ماشین سواری ها می رفتیم تنگ شده. رابطه ی نزدیکی بین آدمها و مکانها هست. چون دوستهای خیلی خوبی هم اینجا هستند, دوست ها زیاد می شوند, حتا دوستان خیلی خوب هم, اما انسانها جایگزین نمی شوند. مشکل بیشتر از مکانه,.اینجا هم با آدمهای زیادی خندیدم. اما انگار تا از دود هوا خفه نشی و یکی پاشو نذاشته باشه رو گلوت خندیدن فایده نداره. انگار که ما به خندیدن در حال خفگی عادت کردیم و عاشقشیم و دلمون براش تنگ می شه. اینجا هوا برای من زیادی پاکه. خسته ام.
روح غایب
...
دراز زمانی می پاید تا زاده شود- اگر شود
یک اندلسی, چندین پر ماجرا و چنین صافی
من به کلامی نالان, می سرایم از وقار او
و نسیمی دلتنگ را از میان زیتون بنان به یاد می آرم.
دلم برای تمام آدمهایی که دوستشون دارم, که با هم به تمام اون جاهای خوب توی کوچه های تهران, تمام کوه ها شهرها و ده ها , خونه ها, خیابون گردی, ماشین سواری ها می رفتیم تنگ شده. رابطه ی نزدیکی بین آدمها و مکانها هست. چون دوستهای خیلی خوبی هم اینجا هستند, دوست ها زیاد می شوند, حتا دوستان خیلی خوب هم, اما انسانها جایگزین نمی شوند. مشکل بیشتر از مکانه,.اینجا هم با آدمهای زیادی خندیدم. اما انگار تا از دود هوا خفه نشی و یکی پاشو نذاشته باشه رو گلوت خندیدن فایده نداره. انگار که ما به خندیدن در حال خفگی عادت کردیم و عاشقشیم و دلمون براش تنگ می شه. اینجا هوا برای من زیادی پاکه. خسته ام.
روح غایب
...
دراز زمانی می پاید تا زاده شود- اگر شود
یک اندلسی, چندین پر ماجرا و چنین صافی
من به کلامی نالان, می سرایم از وقار او
و نسیمی دلتنگ را از میان زیتون بنان به یاد می آرم.
لورکا