آشفته گانه

هوم اتفاقات وقتی خیلی سریع میافتن آدم نظم فکریشو از دست میده و بداهه نوازی تبدیل به آشفته بازاری میشه که تصمیم به سکوت بهترین کاره. اما به سراغ دست نوشته های کاغذی میرم که وقتی کتابی میخونیم تمرکز بالاس و افکار حول محور مشخصتری میگردند و در نتیجه نوشته های کاغذی از آشفتگی روانی دورترند.
در کتاب میخونم: "برده داران تعریف خود از طبیعت را بر بردگان خود تحمیل میکردند" .این برداشت از شخصیت بردگان در حقیقت مبتی بر خودخواهی و جهل برده داران بود, اما به صورت مفهومی برامده از عقل سلیم مطرح میشد. به نظرم در اکثر مواقع همه ما تو هر سطحی که باشیم همین طور برده دارانه رفتار میکنیم و این از همه بیشتر حال منو به هم میزنه. هر چی طرف, احساس روشن فکری بیشتری میکنه, برده دارانه تر هم رفتار میکنه و آنچنان چارچوب هایی از رفتار خوب و بد . نوشته خوب و بد و موسیقی خوب و بد میسازه و با استفاده از کلمات قلنبه سلنبه از دیدگاهش دفاع میکنه و باقی رو مسخره میکنه که همه کم بیارن و باور عمومی این بشه که قطعا همینی که اون میگه درست و بهترین است و همه به سوی اون طور تفکری باید پیش بریم. به نظر من این چیزی به جز به بردگی کشیدن اذهان که در پی اون بردگی شخص رو هم به وجود میاره, نیست. یه نگاه به مذهب و مکاتب و حتا طرفداران یک گروه موسیقی بکنید. در سطح کوچکتر کافیه هر کدوم در زمینه ای قوی تر باشیم یا حتا نباشیم اما سعی در تحمیل ارزشهای خود به دیگران داریم. سعی در به بردگی کشیدن انسانها که غم انگیز ترینش اینه که معمولا نا آگاهانس اما نتیجش همونه.
پ ن: بدترین عید با یک مسافرت حال به هم زن و سریعا خبرهایی از سرطان و خودکشی تا ببینیم تا آخر چه شود. بدترین حالت هم وقتیه که به کسی میگی حوصله نداری و ولکن نیست. اما از خوشترین هاشم آشنایی با آدمهای خوبی در همین حوالیس درست موقعی که از کل انسانیت و بشریت نا امید شدی.
میتوان هر گونه کشتی راند بر دریا
میتوان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند
میتوان زیر نگاه ماه با آواز قایق ران ستاری زد لبی بوسید
لیکن آن شب خیز تن پولاد ماهی گیر
که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی ی خود را
در نشیب پرت گاه مظلم خیزاب های هایل دریا
تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ
مانده با دندان اش آیا طعم دیگرسان
از تلاش بوسه ای خونین
که به گرماگرم وصلی کوته و پر درد
بر لبان زنده گی داده است؟
مرغ مسکین! زندگی زیباست
من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر با جست و جوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم
مرغ مسکین! زنده گی, بی گوهری این گونه, نازیباست!ا
در کتاب میخونم: "برده داران تعریف خود از طبیعت را بر بردگان خود تحمیل میکردند" .این برداشت از شخصیت بردگان در حقیقت مبتی بر خودخواهی و جهل برده داران بود, اما به صورت مفهومی برامده از عقل سلیم مطرح میشد. به نظرم در اکثر مواقع همه ما تو هر سطحی که باشیم همین طور برده دارانه رفتار میکنیم و این از همه بیشتر حال منو به هم میزنه. هر چی طرف, احساس روشن فکری بیشتری میکنه, برده دارانه تر هم رفتار میکنه و آنچنان چارچوب هایی از رفتار خوب و بد . نوشته خوب و بد و موسیقی خوب و بد میسازه و با استفاده از کلمات قلنبه سلنبه از دیدگاهش دفاع میکنه و باقی رو مسخره میکنه که همه کم بیارن و باور عمومی این بشه که قطعا همینی که اون میگه درست و بهترین است و همه به سوی اون طور تفکری باید پیش بریم. به نظر من این چیزی به جز به بردگی کشیدن اذهان که در پی اون بردگی شخص رو هم به وجود میاره, نیست. یه نگاه به مذهب و مکاتب و حتا طرفداران یک گروه موسیقی بکنید. در سطح کوچکتر کافیه هر کدوم در زمینه ای قوی تر باشیم یا حتا نباشیم اما سعی در تحمیل ارزشهای خود به دیگران داریم. سعی در به بردگی کشیدن انسانها که غم انگیز ترینش اینه که معمولا نا آگاهانس اما نتیجش همونه.
پ ن: بدترین عید با یک مسافرت حال به هم زن و سریعا خبرهایی از سرطان و خودکشی تا ببینیم تا آخر چه شود. بدترین حالت هم وقتیه که به کسی میگی حوصله نداری و ولکن نیست. اما از خوشترین هاشم آشنایی با آدمهای خوبی در همین حوالیس درست موقعی که از کل انسانیت و بشریت نا امید شدی.
میتوان هر گونه کشتی راند بر دریا
میتوان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند
میتوان زیر نگاه ماه با آواز قایق ران ستاری زد لبی بوسید
لیکن آن شب خیز تن پولاد ماهی گیر
که به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع کشتی ی خود را
در نشیب پرت گاه مظلم خیزاب های هایل دریا
تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ
مانده با دندان اش آیا طعم دیگرسان
از تلاش بوسه ای خونین
که به گرماگرم وصلی کوته و پر درد
بر لبان زنده گی داده است؟
مرغ مسکین! زندگی زیباست
من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر با جست و جوی گوهری دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم
مرغ مسکین! زنده گی, بی گوهری این گونه, نازیباست!ا
شاملو