my favorite painting

بداهه نوازی در زندگی خوبه یا نه؟
خوب این کاملا مشخصه که خوبه.
اما به چه میزان و در چه مسائلی؟
خوب اگه آدم بداهه نوازی باشی دیگه چه فرقی داره. فقط کافیه توی منشور اخلاق ذهنیت اینو درونی کنی که چه فرقی داره.
اما هر قدر هم مبارزه کنی و بیخیال باشی گه گاه با تمام وجود حس میکنی که فرق داره.
سرگذشت
سایه ی ابری شدم بر دشتها دامن کشاندم:
خارکن با پشته ی خارش به راه افتاد
عابری خاموش, در راه غبار آلود با خود گفت:
هه! چه خاصیت که آدم سایه ی یک ابر باشد!
کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم
برزگر پیراهنی بر چوب, روی خرمن اش آویخت
دشت بان, بیرون کلبه, سایبان چشم های اش کرد دست اش را و با خود گفت
هه! چه خاصیت که آدم کفتر تنهای برج کهنه ای باشد؟
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
کودکان در دشت بانگی شادمان کردند گاری ی خردی گذشت, ارابه ران پیر با خود گفت
هه! چه خاصیت که آدم آهوی بی جفت دشتی دور باشد؟
ماهی ی دریا شدم نی زار غوکان غمگین را تا خلیج دور پیمودم
مرغ دریائی غریوی سخت کرد از ساحل متروک
مرد قایق چی کنار قایق اش بر ماسه ی مرطوب با خود گفت
هه! چه خاصیت که آدم ماهی ی ول گرد دریایی خموش و سرد باشد؟
کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم
سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
ماهی ی دریا شدم بر آبهای تیره راندم
دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
یار خاموشان شدم بیغوله های راز گشتم
هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم
مرغ قاف افسانه بود, افسانه خواندم بازگشتم
خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان در نوشتم
خانه ی جادوگران را در زدم, طرفی نبستم
مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بیهوده جستم
پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم
شاملو
خوب این کاملا مشخصه که خوبه.
اما به چه میزان و در چه مسائلی؟
خوب اگه آدم بداهه نوازی باشی دیگه چه فرقی داره. فقط کافیه توی منشور اخلاق ذهنیت اینو درونی کنی که چه فرقی داره.
اما هر قدر هم مبارزه کنی و بیخیال باشی گه گاه با تمام وجود حس میکنی که فرق داره.
سرگذشت
سایه ی ابری شدم بر دشتها دامن کشاندم:
خارکن با پشته ی خارش به راه افتاد
عابری خاموش, در راه غبار آلود با خود گفت:
هه! چه خاصیت که آدم سایه ی یک ابر باشد!
کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم
برزگر پیراهنی بر چوب, روی خرمن اش آویخت
دشت بان, بیرون کلبه, سایبان چشم های اش کرد دست اش را و با خود گفت
هه! چه خاصیت که آدم کفتر تنهای برج کهنه ای باشد؟
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
کودکان در دشت بانگی شادمان کردند گاری ی خردی گذشت, ارابه ران پیر با خود گفت
هه! چه خاصیت که آدم آهوی بی جفت دشتی دور باشد؟
ماهی ی دریا شدم نی زار غوکان غمگین را تا خلیج دور پیمودم
مرغ دریائی غریوی سخت کرد از ساحل متروک
مرد قایق چی کنار قایق اش بر ماسه ی مرطوب با خود گفت
هه! چه خاصیت که آدم ماهی ی ول گرد دریایی خموش و سرد باشد؟
کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم
سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
ماهی ی دریا شدم بر آبهای تیره راندم
دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
یار خاموشان شدم بیغوله های راز گشتم
هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم
مرغ قاف افسانه بود, افسانه خواندم بازگشتم
خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان در نوشتم
خانه ی جادوگران را در زدم, طرفی نبستم
مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بیهوده جستم
پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم
شاملو